![]() |
![]() |
|
| سلوک عارفانه |
|
غروبي بود،غروبي بسيار زيبا در ساحل در يا، قطرات نم نم باران بر روي صو رتم مي ريخت و آرامشي بس عجيب تمامي وجودم را گر فته بود پر ندگان ساحلي بر روي آسمان به پرواز درآمده بو دند من درکناري ايستاده بودم و به جمعيت زيادي که به ساحل آمده بودند مي نگريستم از ميان سخنان جمعيت مي شنيدم که مي گفتند قراري بنده اي را که عمري در خطا و گناه بوده و اينک ز کردار خويش پشيمان است شخصي که عابد و ز دل ز دنيا زدوده بود و تمامي روحش و جانش براي خدابود را شفا دهد با خود گفتم مگر ميشود يک چنين چيزي اندکي صبر کردم صداي اذان بگوش رسيد جمعيت به صف ايستاند شخص عابد را ديدم که دستانش را رو بسوي آسمان بلند کر د و با خدا ي خو يش نيايش مي کرد نمي شنيدم چه مي گفت اما بي گمان هر چه که بود دعايي بود براي آن شخص نادم اذان تمام شد مر د مومن بر گشت و نگاهي به نادم انداخت نوري زرد رنگ تمام دور ّآن بنده نادم را فرا گر فت اشک ز چشمانش روان شد. اشک ايمان به پروردگار اشک عشق و زندگاني دوباره بود آ ن بنده ايمان آورد و زندگي پر زعشق به رب را آغاز کرد با تمامي دل و جان الله اکبر گفت و اولين نماز را با دگر بندگان در ساحل خو اند مردم ازآن پس اسم ساحل را ساحل ايمان نهادند. در همين هنگام بود که از خو اب بر خو استم و به خود گفتم اي دل يا تو هم چو آن مومن آ نچنان زندگي کن و وجود خو يش را ز ايمان به پروردگار هر روز لبريز و لبريز کن تا که ز ايمان و دعاي تو شخصي دگر را که مي خواهد رو بسوي پرودگار آورد ايماني ده يا اگر مانند آن نادم هستي ز کردار گذشته خو يش بر خيز و شفاي خو يش را ز پرودگار بخو اه و بادا که شفا يابي و ايماني پر ز عشق پرودگار يابي. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 18:5 توسط آسمان |
|
|
میلاد مولای درویشان
آن شب در عر ش کبر یایی هل هله ای به پا بود قراربود کو دکی به زمین فرستاده شو د. خدا می آفرید در او وجود او ز عشق خویش عشق می نهاد. خدا می افرید در وجود کودک ز نور خویش نور می نهاد . خدا می آفرید ز کرم خویش در کودک می نهاد . خدا می نهاد می آفرید ز سخاوت خویش در او می نهاد. تمامی فر شتگان برای تماشای کودک گرد هم آمده بودند. و با خود زمزمه می کردند این کودک باید برای خدا خیلی عزیز باشد . مهتاب و خورشید هم به تماشای رخ کودک به تماشا نشسته بو دند. خدا آخرین قطرات مهر والفت را دروجود کو دک نهاد کار خدا تمام شده بود. و دگر وقت آن رسیده بود که خدا فر شته ای را بر گزیند و تا کودک را به دست او سپرد وکودک به زمین برده شود. هر یک از فر شتگان در دل دعا می کردند که کاش خود بر گیزده شوند . سرای هستی ز وجود کودک غرق نور بود سرانجام خدا فر شته ای را صدا زد و به او گفت کودک را در آغو ش گیر فر شته باورش نمی شد که او بر گزیده شده از شادی غرق در شور مستی بود . و خیره به کودک می نگر یست معبود به او گفت زود باش کودک را در آغوش گیر و به زمین رو که جهانی منتظر این کودکست . زمین را ظلمت گر فته کودک را ببر که تا که زو جود زمین غرق نور شود کودک را به زمین بر تا که ز عدلش جهان را عادل کند .کودک رابه زمین بر تا که دست پر زمهر محبت خویش را بر سر کودکان یتیم و نیاز مندان کشد. کودک را به زمین بر تا که درویشان را مست عشق عشق خویش کند .خدا می گفت می گفت و چشمان فر شته از عظمت کودک غر ق اشک بود و اشک ز چشمان فر شته به روی صورت روان بود . فر شته دستانش را جلو آورد و کودک را آغوش پر مهر خویش گر فت اشک فر شته همچنان داشت به کودک می نگر یست و اشک می ریخت قطرهای اشک فر شته بر چشمان کودک ریخت کودک پا به زمین نهاد . کودکی به زمین آمد و عالمی را عاشق خویش کرد کودکی به جهان آمد و جهانی را غر ق عدل خویش کرد . کودک را علی نام نهادند . کودک را ذالفقار نام نهاند . مولا علی جان میلادت هزاران بار خجسته باد . خدایا تو را قسم به مو لا علی که ما رایاری ده هم چو مولا همیشه دردمندان را دوا باشیم. خدایا تو را قسم به مولا علی ما رایاری ده تا هم چو مولا عادل باشیم . خدایا تو را قسم به شافع روز جزا ما رایاری ده تا هم چو مو لا با کرامت باشیم . خدایا تو را قسم به مو لای درویشان ما رایاری ده تا هم چو مو لا بی نیاز باشیم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:56 توسط آسمان |
|
|
بر خیز عشق معبودبگستران دلا بر خیز که این چنین نشستنت با روح جهان خطاست دلا برخیز با روح جهان یگانه شو . دلا بر خیز نهان کن آن مهر و نکو یی را که معبود هستی در نهانخانه و جودت نهاده بر خیز و شوری مهری در این سرای عالم به پا کن .بر خیز و عشق و مهر را هم چو بذری در این روح جهان بگستران. دلا بر خیز بر خیز می دانی که تو عصاره وجود خویش را ز روحی والا و مقدس گر فته ای پس بادا که تو این تقدس را تقدیم روح جهان کنی و نگذاری که تقدس در نهاخانه وجودت گرد ناپاکی گیرد. دلا می دانی که تو و تمامی دل ها نایبان خدا در این هستی اند پس نکند بر دلی نایبی غم بنشا نی . دلا مبادا دل نایبی از معبود را بشکنی دلا مبادا دلی را بیازاری و بر گو نه او اشک روان سازی . بگذار گر می خو اهد اشکی زچشم نایبی ز معبود در آید آن اشک اشک شو قی باشد که از محبت و مهر تو بدو رسیده . دلا با تو ام آری با خوده تو ام بادا که همیشه بتوانی دستی پر زمهر بر روی سری کشی و او را شاد کنی .دلا نکند به کسی که محتاج تکه نانیست روی گردانی می دانی خدا روزی آن محتا ج را پیش تو نهاد ه و خطاست گر تو نان را به صاحبش ندهی . دلا بر خیز گل را آبی ده بر خیز گل را محبتی کن وبگذار گل طراوتی گیرد و گل شو د هدیه ای برای دیدار عاشق ز معشو ق و معشوق با دیدن گل همچو گل با طروات و عاشق تر شود . گل را محبتی کن تا گر زنبوری بر روی گل نشست کامش زشهد گل شیرین شود . گل را محبتی کن و بگذار گل را برای آ ن بیمار ی که روی بالین بیماریست رنج می برد بگذار بیمار با دیدن سر زندگی گل برای هر چند لحظه هم که شده زیاد برد درد خویش را و هم چو گل شاداب شو د. دلا بر خیز به آ ن پر نده ای که بر بام خانه ات می نشیند دانه ای ده اما نکند به بهانه محبت کردن بیشتر به پرنده او را اسیر قفس کنی بگذار پر نده رها باشد و ز پرواز لذت برد و زیبایی جهان را بنگرد تو فقط گاهی گر پرنده به حیاط خانه ات نشست محبتی کن . با ز می گو یمت دلم بر خیز بر خیز بر خیز با هر آ چه در این هستی معبو دست مهر بانی کن می بینی وقتی مهر بانی می کنی چقدر روح مهربان می شود .دلا می بینی وقتی نکویی می کنی چقدر نکوتر می شوی . دلابه امید آن روز که هر روز مهر بان تر نکوتر مهر ورز تر شوی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:16 توسط آسمان |
|
|
خو اب مرگ
در آن هنگام که ذهن فارغ زهر دغدغه دنیا بود وتن آرمیده بود در خو اب رویایی دیدم که اجل آمده بود تا زمن جان بستاند و من که هنوز سفر بسوی هستی را به درستی نر فته بو دم با زاری و التماس از پر ودگار می خو استم که مرا امانی ده امانی ده امانی ده لطیفا من هنوز زندگانی را به شایستگی تو زندگی نکرده ام لطیفا مرا امانی ده امانی نه برای طاعت بردن از نفس خو یش لطیفا امانی نه برای غرق شدن در جهل و ظلمت خو یش لطیفا امانی نه برای دوری زه یاد تو و لحظات را بی حضور تو گذراندن لطیفا امانی نه برای محو شدن در ظلمت و سیاهی خو یش لطیفا مهر بانا ای بخشاینده ترین بخشا یندگان مرا دگر بار امانی ده تا تمامی رنگ های ظلمت را زخو د بزدایم و زنم به روح و جانم رنگ بی رنگ خدایی رنگ صفا رنگ نور لطیفا مرا امانی ده تا در معرفتت تو را زتو شناسم آنچنان که هستی لطیفا مرا امانی ده تا در دریای بیکران عشق و جلال تو روح وجانم را غسل دهم لطیفا مرا امانی ده تا زندگانی را آنچنان زندگی کنم که در اخر تو خشنو د و من رستگار لطیفا آنگاه که زمن خرسند بودی و من همانی شدم که شایسته بارگاه تو ست آنگاه دگر جان به جانان رسیده و جان راتقدیم جانان کرده دگر بهانه ای برای بو دن برای روی زمین خاکی ندارد تمام بها نه هایم تو بودی تمام دلیل نفس کشیدنم تو بودی این جسم خاکی را زمن بگیر و بگذار پیش تو آرام گیرم لطیفا امانی ده امانی ده امانی ده مهربانا آن قدر زار زده بود م که دیدگانم نای گشودن نداشت شنیدم صدایی آمد گفت بر خیز بر خیز گفتم نه من این چنین خجل توان آن ندارم پیش معبود عالم آیم گفت من فر شته ای از بارگاه حقم برایت پیغامی آورده ام پر ودگار تو را دگر بار فر صتی داده بر خیز بر خیز زمان اندک است وسفر بسوی هستی بسی طو لانی درست می شنیدم معبود مرا امانی دگر داده بود برخو استم تا در بیداری سفر بسوی عشق و هستی آغاز کنم الاهی که پر ودگار مرا در این سفر به حال من رها نسازد و مرا یاری دهد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:23 توسط آسمان |
|
|
گفتگوی شبانه خدا ومن
بازهم شبی دگر از شبهای خوب خدا ز ره رسید و شب پرده سیاهش را بر همه جای هستی بیکران گستراند شب این دو حر ف ولی دنیایی پر از رازونیاز پشت خو د نهفته دارد همیشه شب را دو ست داشتم و دوست دارم چون در آن هنگام می شو د بهترین گفتگوی عاشقانه صادقانه مهر بانه با معبو د دل خو یش خدا ی مهربان را داشت در آن هنگام شب که تنها تو هستی وصدای زمز مه های بیقراری من برای تو تمامی سخن ها تمامی دردهای دل برای تو را به تو می گویم مهربان من لطفیا من یکی یکی می پرسم و تو یکی یکی بهترین والاترین جو اب ها را به من گفتی وچه صادقانه پاسخ گفتی لطیفامن یکی یکی دردهای دل از دوری تو را گفتم و تو بر ترین درمان را به من گفتی و چه عاشقانه گفتی خدایا تو آنقدر صادقانه عاشقا نه پاسخم دادی که من از لطفه بیکرانت از این جلاله پر شکو هت گر یه ام گرفت و بدون هیچ خجالتی پیش تو برای تو گریستم و گر یستم و گر یستم لطیفا و تو چه آرام آرام مرا آرام و آرام تر نمودی و چه مهربانه مرا به آرامش دعو ت کردی خدایا بی نهایت شکر می گو یمت به خاطر این گفتگوی صادقانه عاشقانه مهربانه کم کم دارد لحظات ملکو تی اذان نزدیک می شود بر می خیزم تا با اشک شو قی که برای تو ریخته ام وضو گیرم تا عاشقانه ترین صادقانه ترین مهربانه ترین نماز صبح را تمامی دل وجان نثاره بار گاهت کنم بادا که مقبول در گاهت افتد ...............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:13 توسط آسمان |
|
|
این صدا کدامین صداست خدایا صدایی میشنوم در درونم آیا این صدای توست خدایا این صدا صدای فرشته من است که از بارگاه تو پیغامی اورده برای من نه نه نه نکند اشتباه می کنم و این صدا صدای ابلیس است نمی دانم سر در گم مردد مانده ام که این صدا بدرستی کدامین صداست باید اندیشه کنم برای این صدا برای این پیغام و من مدتی اندیشه کردم دیدم این صدای صدای خداست صدای فرشته است که از خدا پیغامی آورده چون این صدا پیغامی از صداقت دارد چون این صدا پیغامی ازصفای دل و روح دارد چون این صدا پیغامی از عشق خالصانه وبی ریا به هستی دارد چون این صدا پیغامی از محبت بیکران الاهی دارد چون این صدا پیغامی ازپاکی و زلالی روح جان دارد چون این صدا پیغامی دارد که گو ید برخیز جانت را رو شنایی ده ز تاریکی خویش با نور حق واین چنین بود که فهمیدم این صدا صدای خداست پیغام سراسر عشق بود صفا نور زلال و پاکی و من با تمامی روح جان پیغام پذیرا شدم و برآن شدم که پیغام خدا رااطاعت کنم بار الاها به امید توکه مرا در این طاعت عشق یاری دهی الاهی الاهی به امید تومهربانا... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:48 توسط آسمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|